تلخ و شیرین
آبان 1388
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو

روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
و ۱۰۰ عنوان  سریال کره ای دیگر
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
چت روم
چت روم نق نق برای تمامی دخترها
و پسرهای ایرانی با امکانات متنوع
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 مهر ماه سال 1384

کنار می‌گذارم، کنار گذاشته می‌شوم، رفته‌هایی باز می‌گردند و نیامده‌هایی، می‌آیند. دور می‌زنم، می‌چرخم، فرار می‌کنم، بازمی‌گردم، پشیمان می‌شوم، دشنام می‌دهم، تهمت می‌زنم، دروغ می‌گویم، شیشه می‌شکنم، ویژوآل بیسیک نصب می‌کنم،بغض می‌کنم، حرف‌هایش را می‌شنوم،  سرگیجه می‌گیرم، می‌خندم، دیوانه‌وار می‌خندم،  داغ می‌شوم،دور می‌شوم، خیلی دور، سحر عاشق شده، به من چه؟ تنهایی مسافرت می‌روم،جواب نمی‌دهم، کلیدهای‌ام را جا می‌گذارم،سرم داد می‌زند، هوا سرد می‌شود، تهدید می‌کنم، گیتار می‌زنم،  کابوس می‌بینم، از پنجره برای پیرمردی که روی نیمکت نشسته،دست تکان می دهم، همه می‌خندند، زیر پایم هزار نفر خودکشی کرده‌اند،به خیابان می‌روم، جسدهاشان مومیایی شده ، مانند افسانه های مصر باستان،راه می روند،از میان‌ مرده‌ها عبور می‌کنم،قهوه می‌خورم، فال باخ می‌گیرم،می‌پرسد: درس‌ات کِی تمام می‌شود؟گنجشک پر، پنجره را باز می‌کنی و می‌گویی: کلاغ... پر...پر ... پرت می‌شوم، پیشمانم، غلط کردی که پشیمانی، مشترک مورد نظر خر است،قلب‌ام تند می‌زند،  باران می‌بارد، به خیابان می‌روم،از میان‌ مرده‌ها عبور می‌کنم،  می گوید متعلق به همۀ مردم این خیابان ،این شهر،این کشور،این...همه است،پس چرا کسی نمی‌شناسدت؟، روی سنگ قبرم شمع می‌گذارم و شعر می‌خوانم، همه عاشق می‌شوند، من می‌میرم...


جمعه 29 مهر ماه سال 1384


روزهای بچگی،وقتی ماه رو از حیاط خونه پدربزرگ نگاه می کردم،چقدر زیبا بود...
چقدر نزدیک بود...
انگار منتظر بود تا دست دراز کنی و بگیریش.
از میون شاخه های درخت انار،
یا توی حوض آبی رنگ ِ وسط ِحیاط...
امروز ولی چقدر دوره.
خیلی وقتها نیستش.
گاهی هم خودش رو نشون می ده،
 و باز چقدر دوره.
.
.
.
آرزوهای من ،مثل "ماه" می مونن...






جمعه 29 مهر ماه سال 1384

صلوات بفرست،
لال از دنیا نری!!!!!

چهارشنبه 27 مهر ماه سال 1384


یه نوازنده دوره گرد داره آکاردئون می زنه و می خونه.یکی از پنجره های طبقه بالا باز میشه و یکی٬یه بسته که توش یه هزار تومنی مچاله شده اس٬پرت می کنه برای نوازنده .
دیگه می تونم صورتش رو ببینم.پیرزنیه با یک جفت چشم آبی و پوست سفید ،بقایایی از یه زیبایی از دست رفته.
آهسته میگه:ترکی..ترکی بزن.
ونوازنده شروع می کنه.
چیزی که می زنه آهنگ رقصه،
ولی به پیرزنه که نگاه می کنم،
داره همینطور می لرزه و گریه می کنه...





دوشنبه 25 مهر ماه سال 1384

دوست جان!
شقایق دیر زمانییست مرده!!


شنبه 23 مهر ماه سال 1384


شش ساله بودم!دندان شیری ام افتاد.
به دستور مادر بزرگ،پیچیدمش لای یک دستمال و بدو بدو از پله های پشت بام  بالا رفتم و به وسعت خیابون پرتابش کردم.
بعد رو به کلاغ تو آسمون فریاد کشیدم:"آهای کلاغه!اینو ببر!جاش یه دندونه نو برام بیار"
...
مادربزرگ اینجا نبود وقتی تو جدا شدی.ولی من درسم رو خوب بلد بودم...
لای بقچه خاطرات پیچیدمت...از پله های عقل بالا رفتم...به وسعت حقیقت پرتابت کردم...بعد رو به خدای توی دلم فریاد کشیدم:"آهای خداهه!اینو ببر،جاش یه دوست نو برام بیار!!"


 


شنبه 23 مهر ماه سال 1384


.....
زندگی روی یک محور سینوس است.
 فکر میکنم جایی باید در شک غرق شد و آنقدر شکاک شد که به این نتیجه رسید که همه چیز قابل شک است و این خود یک یقین است. سربالایی آغاز میشود.اصولی پایه گذاری میشوند و یقین های کوچکتری حاصل میشود. یقین به اینکه دنیا همین است و برای اینکه بتوان حرفی برای گفتن داشت باید در همین سیستم رشد کرد. هنرش همین است. حذف صورت مسئله ضعف کودکانه ایست.
 فکر میکنم ماگزیمم -  مینمم محور من زیادی از محور تعادل فاصله دارد و این به نظرم جذاب ترین خاصیتم میرسد. کوه ها نیمه برفی اند و آسمان آبی تر از حالت عادی است. به سینوس فکر میکنم و اینکه در بطن هر بالایی پایینی نهفته است. در پشت هر فرضیه نقیض آن وجود دارد. پشت شک مطلق محکمترین نوع یقین جا خوش کرده. دنیایم را از شکل آماده در می آورم. برای خودم اصولی تعیین میکنم که پایبندم کنند.زندگی مثل ظرف غذایی شده که هر روز پیشخدمت سفید پوشی با موهای براق شانه شده بر سر میزم می آورد و با یک لبخند تکرار میکند که از انتخاب من متشکر است!
 من غذایم را خودم تهیه خواهم کرد. حتی اگر کراوات مشکی و جلیقه های سفید اتو شده چاشنی اش نباشند. زندگی ام را زندگی خواهم کرد نه نشخوار. دلم میخواهد همه مرحله ها را خودم رد کنم. با پسوردها بالا رفتن برایم بی مزه تر از آن است که بخواهم دنبالش باشم. راهی که ملیون ها نفر از آن گذشته اند هر چقدر هم زیبا باشد به فاحشه ها میماند. من زندگی باکره میخواهم که خودم اولین قاشقش را بردارم.
من ID نیستم .. بخشی از هستیم.
من فکر میکنم پس دپرس نیستم!!


 


جمعه 22 مهر ماه سال 1384

بستۀ آدامس رو با یه فال حافظ،عوض کردم.
بستۀ آدامس رو گرفت جلوم و گفت :"بفرمایید،تنهایی مزه نمی ده!!"

چهارشنبه 20 مهر ماه سال 1384
حذف و اضافه!


یا دکتر سرگلزایی الدین!!
      ....
    

یکشنبه 17 مهر ماه سال 1384


   به حد مرگ خسته ام،
   و این تازه ابتدای زندگی است!
   ...



Tired


شنبه 16 مهر ماه سال 1384


...
و درهای جهنم،
به روی همه باز است!!..


پ.ن:بجنب تا نبستنش!

Hell


شنبه 16 مهر ماه سال 1384
۱۵ مهر سهراب ۷۷ ساله شد!!


 یاد سهراب بخیر
که اگر بود صدا در می داد
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
و من آهسته به او میگفتم:
هیچکس بود صدایت می زد
با تو هستم سهراب
حرف های تو همه مثل یک تکه چمن روشن بود
یاد داریم به ما میگفتی:
آب را گل نکنیم
آب را همه فهمیدند
مردم این سر رود
و چه کردند با آن
مردم آن سر رود؟
آب را خون کردند
چه به کارون کردند
نخلها پوسیدند
سروها خشکیدند
در گلستانه نه بوی علفی می آمد
و نه گل در دل آبادی
در پی نوری و لبخندی بود
ریشخندی شاید!!
اهل آبادیها سر رسیدن انبوه
و ز هر رهگذری پرسیدند
خانه دوست کجاست؟
و چنان تند و شتابان رفتند
که ترک خورد همه چینی تنهائیشان
چه حکایت کنم از گونه هایی که تو در خواب و همه تار میشد
چه حکایت کنم از بمبهایی که تو در خواب و همه افتادند
و هواپمایی که از آن اوج هزار پایی بمب میرخت به خاک
و نمی اندیشید
که به قانون زمین بر بخورد
جنگ خونینی بود
نه چنان جنگ خونین انار و دندان
نه چنان حمله کاشی مسجد به سجود
قتل بود از پی قتل
نه چنان قتل مهتاب به فرمان نرون
و تو میگفتی
من نمیخندم اگر بادکنک می ترکد
خوب شد رفتی و چشم تو ندید
خانه ها می ترکد
و من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
با همه مردم شهر زیر باران رفتم
چشمها را شستم
جور دیگر نتوان دید
آنگاه دانستم
کار من نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید اینست
که در اندوه گل سرخ شناور باشیم
خوش به حالت سهراب
اهل کاشان بودی
اهل کاشان ماندی
اهل کاشان مردی...




پ.ن:با ۱ روز تاخیر!                                    


جمعه 15 مهر ماه سال 1384



در را ببند.
می‌خواهم سکوت کنم،
البته نه ازآن سکوت‌هایی که پشت بند اش فرزند نامشروع ‌ِ!درونم،
زبان باز کند و معجزه راه بیندازد...
 نه!
می‌خواهم آن‌قدر سکوت کنم تا سحر برود گل بچیند و برگردد.
می‌خواهم آن‌قدر سکوت کنم که بروی و بروی و بروی تا به جایی برسی که دیگر نبینمت، که هیچ‌کس نبیندت.
می‌خواهم آن‌قدر سکوت کنم که سردردهایم تمام شوند و دیگر هذیان نگویم.
خیلی طول نمی‌کشد؛
 تا تو بروی و برنگردی، همه چیز درست می‌شود...

راست می‌گفتند: تو هم از ما نبودی.
و صد البته، به درک!


 


جمعه 15 مهر ماه سال 1384

می دانی؟!،
هر چه‌قدر هم که دنیایمان پُست مدرن باشد و اندیشه‌هایمان فرا انسانی،
 باز هم یک جای کارمان می‌لنگد، بهانه‌هایمان همیشه آبکی هستند٬
 و
 عشق، همیشه خوش ‌دست‌ترین بازیچه‌ برای خودخواهیهایمان بوده، هست و خواهد بود...


چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1384


خدایا!
کمکم کن تا عبادتهایم از تو پر شوند...



   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 69831


ادامه مطلب ...

   1      2    >>
Powered by BlogSky.com