| |
| چهارشنبه 31 فروردین ماه سال 1390 |
|
GOD,Don't eat me! plz!
|
|
| |
| شنبه 11 دی ماه سال 1389 |
|
"من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام، و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذراتش آفتاب به دنیا آمد ..."
پ.ن:تازه معنی این شعر فروغ رو فهمیدم!
|
|
| |
| یکشنبه 14 شهریور ماه سال 1389 |
|
گاهی هم برای زندگی کردن ٬باید عاشق پیاز شد!!
|
|
| |
| شنبه 23 آبان ماه سال 1388 |
|
از وقتی گوسفندهایم مرده اند، دیگر هیچ آیه ای بر من نازل نمی شود. ...
|
|
| |
| سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388 |
| سکوت را خرده می گیرند و صدا را خنجر بر گلو می نهند! |

|
|
| |
| چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|
ببین خداهه! تا تو به داد من برسی،من به تو رسیدم!
ok؟؟ |
|
| |
| پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|

این دیوان حافظ٬عزیزترین عیدی بود که تا حالا گرفتم.
برات باز کردم٬این اومد:
از من جدا مشو که توام نور دیدهای آرام جان و مونس قلب رمیدهای از دامن تو دست ندارند عاشقان پیراهن صبوری ایشان دریدهای از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک در دلبری به غایت خوبی رسیدهای منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان معذور دارمت که تو او را ندیدهای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا بیش از گلیم خویش مگر پا کشیدها
پ.ن۱:اینم عکسش از نزدیک.
پ.ن۲:باشه؟
|
|
| |
| پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|
4 ساله دستش ...*ی شده، به هرچی هم میرسه،یه دستی بهش می کشه!
پ.ن: کاملا درسته،اون ...* همون گه ِ(به ضم گ)!
|
|
| |
| دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|
من همان پیغمبر کذابم که جزوه می گفت. ایمان بیاورید!!
|
|
| |
| سه شنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|
ما که می دونیم آخر قصه چی شده. بذار دیگران تعریفش کنن!!... |
|
| |
| پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388 |
|
..... پ.ن:سیب زمینی ِ بی حیا!! |
|
| |
| دوشنبه 24 فروردین ماه سال 1388 |
|
خاطره می گذرد، ومیان شلوغی تاریک خیابان های روزمرگی گم میشود. خورشید فردا با غروب طلوع می کند.
|
|
| |
| سه شنبه 4 فروردین ماه سال 1388 |
| یه ظرف٬پر از موش! |
جناب یوزی بلاگستان یه بازی راه انداختن به اسمه "هنوز چقدر کودک هستیم " "در این بازی باید خاطراتی تعریف شود که آبشخور ذهنیتش از ذهن توسعه نیافته کودکی ما سرچشمه می گرفته است"
بنابراین،Just for yoozi! :D 1) 4-5 ساله که بودم، کیهان بچه ها تنها مجله ایی بود که برایه بچه ها چاپ میشد.ظاهرا نویسنده هایه داستانهاش هم علاقه خاصی به گوزن داشتن. چون خیلی ازشخصیت های داستانهاش گوزن بودن.اولین باری که این کلمه رو خوندم،از داییم پرسیدم که این گ َوَزنه یا گووزَن؟ اونم که همیشه دنباله آموزش صحیح به من بود(!) گفت گووزَن درسته.گ َوَزن یه حیوونه دیگه اس! منم همیشه گوزن رو میخوندم گووز-َن(gooz-an)،و همش هم به دیگران می خندیدم که چقدر بیسوادن که نمیدونن حیوونی معروفتر از گ َوَرن،به اسمه گووزَن هست!
2) همون موقع هایی که خوندن یاد گرفته بودم،یه سفری رفته بودیم شمال.تو مسیر من همش یه جمله میدیدم رو تابلوها "بادنده سنگین حرکت کنید"! بعد از کلی خجالت کشیدن و سرخ و سفید شدن،گفتم این آقا پلیسا چقدر بی تربیتن،آخه یعنی چی باد نده،سنگین حرکت کن؟! همه هم تایید کردن که بله! چه بی ادبن! هیشکی هم چیزی نگفت.منم تا چندین سال بعدش فکر می کردم این همون "باد نده،سنگین حرکت کنید"ه!
3) اون زمان که کیوی تازه اومده بود تو بازار،یه روز رفتیم خونه پدر بزرگم.طبق ِ معمول رفتم سره یخچال که از ترشیهایه مادر بزرگم کش برم،که دیدم یه ظرفه پر از موش تو یخچاله! گلاب به روتون! روم به دیوار(!) حالم همونجا به هم خورد.همون داییه مذکور(!) اومد پرسید چی شده؟ گفتم یه چیزی مثله موش تو یخچالتونه! اونم بی انصافی نکرد و گفت "آره! موشها رو با تله گرفتیم،دست و پاهاشون کنده شده،برایه اینکه تا آشغالی بیاد ببرتشون،پشه دورشون جمع نشه،گذاشتیمشون تو یخچال"! خلاصه تا چند سال بعدش من لب به کیوی نمیزدم!
پ.ن:
پت جون،خزان نوشت،علی و هرکی دیگه که دوست داره رو به بازیه "هنوز چقدر کودک هستیم "دعوت می کنم.
|
|
| |
| دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387 |
|
به دنبال بحران مالی و اقتصادی در جهان، بهای هر "انسان"، کاهش قابل توجهی یافت! .... |
|
| |
| شنبه 18 آبان ماه سال 1387 |
|
,GOD ?are you sick |
|